آشنایی ام با تو، چند هفته ای بیشتر به طول نینجامیده است. من معتقدم آن روز، روزی نبود مانند تمام روزها و آن چهارشنبه ای مانند دیگر چهارشنبه ها نبود. آن محوطه، مانند سایر مکان ها نبود! در آنجا، در اعماق وجودم قدم می زدم که به وجودی برخوردم که مرا از اعماق وجود خودم بیرون کشید و به زمین انداخت. آری، همان جا بود که من زمین گیر شدم و با عالم خاک انس گرفتم. دست در آغوشت انداختم و از هر آنچه گفته بودم یا نگفته بودم با تو سخن گفتم. سخن گفتنی که حواس مادی انسان درک آن نتواند کرد. من با اشک هایم با تو سخن گفتم، هر کدام کلمه ای، جمله ای، آه، حکایتی! همان لحظه نخست دیدار بود که روحم در شوق یافتن معشوق حقیقی از بدنم جدا شد و در مقابل چشمانم وسعت گرفت، آنقدر که آغوش شد و تو را بغل گرفت. فهمیدم که مقصود و معشوق حقیقی، انتهایی است که تو بدان پیوستی و در محضر پروردگارت جانی دوباره گرفتی.
انگار کن که در کنار وجودت، قصد داشتم تا از تمام گره های دلم عقده گشایی کنم. انگار کن که قطره ی وجودم در دریای متلاطم این جهان، میان افت و خیز امواج پرهیاهو، تو را چون ساحل امنی یافته که در آن سکنی گزیند و از این آشوب رهایی یابد. آشوب چه؟ آشوب دغدغه ها و چه کنم چه کنم ها. بلاخره فهمیدم باید چه کرد و به کدام سو رفت. پس، از آشوب فارغ شدم.
رابطه عمیقی که در لحظه اول مرا زمین گیر وجود تو کرد، علت این شد که امشب حرف های دیگری بنویسم. می دانی به چه فکر می کنم؟ من حتی اسمت را نمی دانم! نمی دانم چند ساله ای. نمی دانم از کدام کوچه و محله و شهر، به آن جایی که همدیگر را ملاقات کردیم -معراج شهدا- آمده ای. نمی دانم خانواده ات کدام یک از این خانواده های هنوز چشم به راه هستند؟
تصور می کنم باید حسابی خسته باشی. تو سال های بسیاری را در فراق گذراندی. می دانم که فراق چقدر سخت است، آن هم برای سی سال! می دانم آدمی دلش نمی خواهد حتی پیکر مرده و بی جانش هم در جایی غیر از وطن خودش جا بماند. اما تو تشویش دور ماندن پیکر از اصل را سی سال تحمل کردی. این درد طوری بدنت را در خودش هضم کرده که از آن چشم ها، از آن صورت، از آن بدن، از آن همه نشانه، تنها چند تکه استخوان مانده است.
تو تشویش دور ماندن از وطن، خانواده ات هم تشویش دوری از تو. آن ها هم سی سال است که چشم به راهند. صد حیف که نمی دانند تو برگشتی. اگر بفهمند، حتما جشن می گیرند! داد از شور و سوز در هم آمیخته چنان جشنی. حیف که نمی دانند غم و انتظار به پایان رسیده و تو در همین نزدیکی ها، همین حوالی هستی. دلم به حال خواهرت می سوزد که خبردار نشده. از تصور حال مادرت، دلم آتش می گیرد! شعله های دلم با یادآوری علت بی خبر ماندنشان بیشتر زبانه می کشد. تو دلت برای لحظه ای نزدیک بودن به آنها تنگ است و دل آن ها هم برای تو. هر کدام گوشه ای از این سرزمین. همین اندازه نزدیک اما همین اندازه در غربت.
کاش که نشانی خانه تان را به من می دادی، تا بروم و از آمدنت خبردارشان کنم. مثل مجانین کل بکشم و اشک بریزم و بگویم مژده دهید! پسرتان برگشته! در چشمان خسته مادرت بنگرم و بگویم به خدا که پسرت برگشته مادر! و مادرت با نگاهی خیس و حسرت زده در چشمانم خیره شود. امان از دل مادری که باید با چند استخوان یادآوری خاطرات پسر رشیدش را کند ... برگشته، اما چگونه؟ ...
شهیدم، شهید گمنامم، تو در خیال من نخواهی آمد. اما خدا خواسته و از بین شهدا هم پیالگی تو مرا خوش آمده؛ در اندیشه ام ابهامات زیادی از تو دارم. از اسم و رسمت بگیر تا فکر اینکه آیا هر شب فاطمه زهرا (س) را میبنی؟
تمام این ها وهم است و خیال. شهیدم، شهید گمنامم؛ تمام زندگانی ما وهم است و خیال. در فهم ما نمی گنجد که جان سپردن تو چقدر پررنگ تر و واقعی تر از زندگانی های ماست. اگر هدفی یقینی در زندگی باشد، همانا مقصود توست. اگر راهی برای برگزیدن باشد، حقا که راه توست. همین مقصود و راه است که حلال تمام مقاصد و راه های دیگر می شود .. تو در این راه قدم می گذاری اما خدا تو را در راه های دیگر نیز پیش می برد.
امید است خداوند ما را در هر آنچه زیباتر و نیکوتر است، یاری دهد.
[عنوان پست اسم یک کتاب است]
3. جانا روا نباشد خونریز را حمایت...ما را در سایت 3. جانا روا نباشد خونریز را حمایت دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 64